موکال (دی) ملکه او بود.
(خیلی زیبا بود) انگار هنرمند آن زن را در قالبی درآورده است. 1.
بدن شاه سنگین و زشت بود
و همسرش را دوست نداشت.
(او) روز و شب جوگیس را صدا می کرد
و خواست (که) جوگ سادانا نزد او بیاید. 2.
شنیدن چنین سخنان جوگی ها
رانی بسیار عصبانی شد (فرض کرد که)
بیا یه همچین کاری بکنیم
که اینها (جوگی ها) را همراه شاه بکشم. 3.
به دوستت کودتا بده
و جوگی ها را همراه با پادشاه بکشید.
آنها را بکشید و به مردم نشان دهید
و چتر را بالای سر دوست بچرخان. 4.
وقتی شاه شب به خانه آمد،
بنابراین جوگی ها دوباره فراخوانده شدند.
(آن دونده ها مدام می آمدند) سه بار زن طناب در گردن آنها انداخت
همه از جمله شاه را کشت. 5.
شاه را کشتند و زیر تخت گذاشتند
و هر دو جوگی را پایین انداخت.
میترا بر تخت نشست
و همه مردم را صدا زد و اینگونه گفت. 6.
وقتی شاه شب به خانه آمد،
(پس) آن دو جوگی را صدا زد.
یک مار عجیب در آنجا ظاهر شد.
جوگی از دیدن او خوشحال شد.7.
بلافاصله مار را کشتند
و به دردسر بیفتد.
هر دو آن را مانند حشیش می نوشیدند
و بدن او را بسیار افزایش داد.8.
با این کار، هنگامی که (آنها) بسیار سعادتمند شدند،
سپس بدن آنها مانند فیل شد.
پس از گذشت دو ساعت (آنها) پاره شدند
و (آنها) از حرکات دنیا آزاد شدند. 9.
او اکنون دوازده ساله بود
و بدن باستانی را رها کرده بود.
مردم به بهشت رفتند
آنها بدن قدیمی خود را رها کردند. 10.
پادشاه با دیدن (همه اینها) در ذهنش شوکه شد
و مرا وادار کرد که بگویم
بیا! من و تو هر دو مار می خوریم
و بدن را رها کن و به بهشت برو. 11.
پادشاه با گفتن این سخن، مار را خورد.
من مانعش نشدم چون می ترسیدم.
(او) کم خورد، پس پرواز نکرد.
با این کار بدنش زیبا شده است. 12.
او بدن قدیمی را رها کرد
و بدن جدیدی با قدرت پزشکی به خود گرفت.