مرد فانی از غذایی که با دقت تهیه کرده است می خورد و سپس مال دیگران را می دزدد. درونش مملو از باطل و غرور است.
او چیزی از وداها یا شاسترها نمی داند. ذهنش گرفتار غرور شده است. ||2||
نماز عصرش را میخواند و همه روزهها را میگیرد، اما این همه نمایش است.
خداوند او را از راه منحرف کرد و به بیابان فرستاد. تمام اعمال او بی فایده است. ||3||
او به تنهایی یک معلم روحانی است، و او به تنهایی یک فدایی از ویشنو و یک دانشمند است که خداوند خداوند او را با فیض خود برکت می دهد.
او با خدمت به گورو واقعی، مقام عالی را به دست می آورد و تمام جهان را نجات می دهد. ||4||
چه بگویم؟ نمی دانم چه بگویم. تا خدا بخواهد من هم حرف می زنم.
من فقط خاک پای سعد سنگات، شرکت مقدس را می خواهم. خدمتکار نانک به دنبال پناهگاه آنهاست. ||5||2||
سارنگ، مهل پنجم:
حالا رقصم تموم شد
من به طور شهودی معشوق عزیزم را به دست آورده ام. از طریق کلام آموزه های گورو واقعی، او را یافتم. ||1||مکث||
باکره با دوستانش درباره شوهرش صحبت می کند و آنها با هم می خندند.
اما وقتی او به خانه می آید، خجالتی می شود و با متواضعانه صورت خود را می پوشاند. ||1||
وقتی طلا در بوته ذوب می شود، آزادانه در همه جا جریان دارد.
اما وقتی از آن به شمش های جامد خالص طلا تبدیل شود، ثابت می ماند. ||2||
تا زمانی که روزها و شب های زندگی انسان ادامه دارد، ساعت ساعت، دقیقه و ثانیه را نشان می دهد.
اما وقتی که نوازنده گونگ بلند می شود و می رود، صدای گونگ دیگر به صدا در نمی آید. ||3||
هنگامی که پارچ با آب پر می شود، آب موجود در آن متمایز به نظر می رسد.
نانک می گوید، وقتی پارچ خالی می شود، آب دوباره با آب مخلوط می شود. ||4||3||
سارنگ، مهل پنجم:
حال اگر از او بپرسند چه می تواند بگوید؟
او قرار بود جوهر عالی نعم آمبروسیال، نام خداوند را جمع آوری کند، اما در عوض، مرد دیوانه با زهر مشغول بود. ||1||مکث||
این زندگی انسانی که به سختی به دست میآید، سرانجام پس از مدتها به دست آمد. او در ازای یک پوسته آن را از دست می دهد.
آمد تا مشک بخرد اما در عوض خاک و علف خار بار کرده است. ||1||
او به دنبال سود می آید، اما در توهم فریبنده مایا گرفتار شده است.
او جواهر را در ازای صرف شیشه از دست می دهد. کی دوباره این فرصت مبارک را خواهد داشت؟ ||2||
او پر از گناه است و حتی یک فضیلت فدیه دهنده ندارد. او با رها کردن پروردگار و ارباب خود، با مایا، بنده خدا درگیر می شود.
و هنگامی که سکوت نهایی فرا می رسد، مانند ماده بی جان، او را مانند دزد در در گرفته اند. ||3||
راه دیگری نمی بینم. من به دنبال پناهگاه بندگان خداوند هستم.
نانک میگوید، فانی تنها زمانی رهایی مییابد که تمام عیبها و عیبهایش پاک و ریشهکن شود. ||4||4||
سارنگ، مهل پنجم:
ای مادر صبرم تمام شد من عاشق شوهرم پروردگارم هستم.
انواع لذت های غیرقابل مقایسه وجود دارد، اما من به هیچ یک از آنها علاقه ندارم. ||1||مکث||
شب و روز با دهان می گویم: «پری آ، پری آ - معشوق، معشوق». حتی برای یک لحظه نمی توانم بخوابم. من بیدار و آگاه می مانم.
گردنبند، آرایش چشم، لباس های فانتزی و تزیینات - بدون شوهرم، اینها برای من سم هستند. ||1||