اول مهل، بسانت:
فصل بهار، بسیار دلپذیر، فرا رسیده است.
خداوندا، کسانی که با عشق تو آغشته شده اند، نام تو را با شادی سر دهند.
دیگر چه کسی را پرستش کنم؟ به پای چه کسی تعظیم کنم؟ ||1||
من غلام بندگان تو هستم، ای پادشاه مقتدر من.
ای حیات عالم، راهی جز دیدار تو نیست. ||1||مکث||
شما فقط یک شکل دارید و با این حال اشکال بی شماری دارید.
کدام را عبادت کنم؟ قبل از کدام بخور بخورم؟
محدودیت های شما پیدا نمی شود. چگونه کسی می تواند آنها را پیدا کند؟
من غلام بندگان تو هستم، ای پادشاه مقتدر من. ||2||
ادوار سالها و زیارتگاهها از آن توست پروردگارا.
نام تو راست است ای خداوند متعال.
ای خداوند ابدی و تغییر ناپذیر، نمی توان وضعیت تو را شناخت.
گرچه تو ناشناخته ای، اما ما هنوز نام تو را می خوانیم. ||3||
نانک بیچاره چی بگه؟
همه مردم پروردگار یکتا را ستایش می کنند.
نانک سرش را روی پای چنین افرادی می گذارد.
من قربانی نامهای تو هستم، ای خداوند، به تعداد آنها. ||4||2||
بسانت به معنای تغییر فصل و نو شدن بهار است. این راگ ذهن را تشویق می کند تا خودخواهی خود را از بین ببرد، درست مانند تمیز کردن فنری که تمام تارهای عنکبوت را از بین می برد و شروعی تازه ایجاد می کند. احساس امید و انتظار برای شروعی جدید و شروع یک چرخه جدید وجود دارد. با این حال، این احساسات وابسته به تغییر فیزیکی فصل نیستند، بلکه مشوق تلاش درونی برای تغییر هستند.